تمام نا تمام

چیزی بیش از عشق بین ماست….شریک جرم همیم.

 

من! دستهای تو را میگیرم و میبوسم

ایستاده ام روبه روی ِ تو که رویِ زمین، نه رویِ کت ِ من دراز کشیده ای ...تــو به آسمـــــان نگــــاه میکنی، مــن بــــه تــــو!

تو مست ِ پروازِ پرستوهای ِ مهاجری، من دستهایم را به ســـوی تو می گیرم.

آسمــــــان آبی مرا در بر گـــرفته است.

نور کورم کرده است .

تو! میان اینهمه نور.

سکوت ، زبان ناگفته فرشته هاست.

دستهایت دستهای مرا نوازش میکنند.

من خود آسمان را در آغوش می کشم.چشمهایت را میدوزی به چشمهای ِ من... یک لحظه فقط یک لحظه برای یک عمر ِ من کافی ست.

رد ِ خیلی چیزها تا ابد روی آدم می ماند.

در عجبم از تو!

که در آغوش منی

از من!

که خود پرواز را میان بازوانم دارم.

در تو محوم

نه!

در تو غرقم

نه!

در تــو شنــــــاورم بـــانو !

   + محمد ; ٦:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/٤
comment نظرات ()
← صفحه بعد